یه روز یا یه شب که داشتم یکی از غزل های حافظ رو می خوندم؛

صوفی بیا که خرقه سالوس برکشیم    وین نقش زرق را خط بطلان به سر کشیم


از بیت اولش برام جذاب شد تا اینکه بیت دومش؛

نذر و فتوح صومعه در وجه می‌نهیم    دلق ریا به آب خرابات برکشیم

گفتم این حافظه! که اون حجب و حیای همیشگی اش رو کنار گذاشته آیا؟ یا نه همین یه بیت از دستش در رفت که نذر صومعه رو بخواد تو وجه بذاره و سر بذاره به میکده این قدر واضح ...

تا رسیدم به بیت سوم؛

فردا اگر نه روضه رضوان به ما دهند    غلمان ز روضه حور ز جنت به درکشیم

از تعجب در شگفت شدم و گفتم عجبا حافظا ...
در شگفت غوطه ور بودیم که رسیدیم به بیت چهارم؛

بیرون جهیم سرخوش و از بزم صوفیان    غارت کنیم باده و شاهد به بر کشیم

دیگه از این همه رها گویی به ... پناه بردیم
و اما بیت پنجم؛

عشرت کنیم ور نه به حسرت کشندمان    روزی که رخت جان به جهانی دگر کشیم

همین طور پیش می رفتم و غرق هیجان و لذت و شگفتی بودم تا رسیدم به بیت ششم؛

سر خدا که در تتق غیب منزویست    مستانه‌اش نقاب ز رخسار برکشیم


گفتم آخ جون! الانه که لو بده، سریع رفتم سراغ بیت هفتم؛

کو جلوه‌ای ز ابروی او تا چو ماه نو    گوی سپهر در خم چوگان زر کشیم


خواندیم و دویدیم به سمت بیت هشتم که مگر آنجا کامروا شویم؛

حافظ نه حد ماست چنین لاف‌ها زدن    پای از گلیم خویش چرا بیشتر کشیم

که دیدم، نه
این حافظ همون حافظ محجوب و سر به زیر و سر نگهدار همیشگیه
مگر بر خاصان