أ لیس؟
خدا بسه.
لبخند
عاجزانه ترین نوعِ گریه است!
نمی تونه اوج غمگینی رو نشون بده.
پای رفتنم از اون شهر، سست می شه!
۷ شهریور ۱۳۹۷
که در تدارک حمام است...
خیلی تنهاتر از
تنهایِ تنهاست.
بی اندازه
هر خبر بدی رو میتونم تحمل کنم
ولی
دروغ رو نه
هرگز به امید خوش نگه داشتنِ حالم
حقیقت رو از من پنهان نکن.
یکی که ندیدمش هنوز
نشناختمش هنوز
نمی دونم کیه
یکی که شبیه هیچ گذشته ای نیست
بیاد منو ببره بنشونه زیر آسمون پاییزی روز آفتابی بعد یه شب بارونی شدیدا پاک کننده
و فقط با من سکوت کنه.
نه پیامِ تو
مادر، دو بار، شایدم سه بار پرسید کجا رفتی، و در جواب گفته شد؛ "همه جا و هیچ جا". چقدر خوب شد که همین جا همه چی ختم شد و شرح ماوقع خواسته نشد، که مثلا چه چیزی باید گفته می شد
"اینکه به قصد کتاب خوندن توی کوه از خونه بیرون رفتم و بین راه راهنما راست زدم رفتم خونه اعظم و با امیر و ایلیا کارتون دیدم و بعد 30 دقیقه پافشاری کردن و تاب آوردن و موندن، از خونه شون زدم بیرون و رفتم طرف کوه و بدون توقف از کوه گذر کردم و به قصد خریدن رشته سوپ پیچیدم تو خیابون معلم و ناخودآگاه زدم فرعی و رفتم دم خونه شاگردم و بعد از چند دقیقه خیره شدن به آیفون و تشخیص ندادن زنگ درشون دوباره سوار ماشین شدم و برگشتم و رفتم جلوی یه سوپرمارکت پارک کردم که رشته سوپ بگیرم و اونی که می خواستم نداشت و رفتم از بغلی اش گرفتم و اومدم توی کوچه و نزدیک خونه برگها روی زمین می رقصیدن و چند قطره بارون نشست رو شیشه و به ذهنم این جمله اومد که "هوا به طور لعنتی ای پاییزه" و فکر کردم این حس رو با کی تقسیم کنم و یه چند نفری هم اومدن توی ذهنم و آخر چون نیاز داشتم خیلی فهمیده بشه، به خودم فرستادم"؟
آیا اینا رو باید می گفتم؟ و آیا اینو باید بهش اضافه می کردم که اینها همه برای این بود که بتونم حال خودم رو سر پا نگه دارم که امروز به شب بپیونده؟
اگر مادرِ خودم باشه که خب مسلما می فهمه همه جا و هیچ جا، یعنی همون پاراگراف بالایی...
به طوری که فقط می خوای ازش بری بیرون.
بهش گفتم، فعلا که همه چی شده سد راهمون و نمی ذاره پیش بره کار که
گفت: وقتی تو و خدا باهاش هستین کافیه دیگه!
و
پرحرفی سردرد ساز