روزها از پس یکدیگر می گذرند
و من
در پی آرامشی
آنچه مانده فقط امیدی است به لحظه ی دیدار و من مهیای آن لحظه
در یک قرار شبانه .....

یادش بخیر این تیتراژ برنامه قرار شبانه بود

و من هم خوب مهیام در قبل ظهر تابستان

که سایه ها نمی دانند چه تابستانی ست
چراکه اینجا باران می بارد


تازه کمی آروم شده

آه باران ؛ شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما ...

چه جالب امروز دقیقا وسط تابستونه 46 روز این طرفش
46 روز هم اون طرف

چه زود نصف شد و شاید برای منتظرها چه دیر


مثل همون لحظاتی که لحظه شماری می کردم تعطیلات عید تموم بشه تا دوباره برم مدرسه

البته اونقدر هم جنبه ی مثبت درسی نداشت
اون هم جنبه های خودشو داشت

انتظار

چقدر خوبه که آدم از کارهای نادرست و کارهایی که نادرست انجامشون داده درس بگیره
و دوباره غرق در اونها نشه

خیلی خوبه
منم تو کلاس درسم

نیفتم خیلی خوب می شه