جای خودت نفس بکش!


یکی از آشنایان مسیر زندگی گفت: «امروز میای بریم بیرون؟»

گفتم: «فکر نکنم وقت داشته باشم»

گفت: «خیلی نامردی! ... نه شوخی کردم»

گفتم: «مرسی! ... خوشحال می شم بهم می گی نامردی؛ هر وقت یکی اینو بهم می گه یعنی اونجوری که خودم می خوام دارم زندگی می کنم!»

 

چشم هایش، اثر کیست؟

 

گاهی وقتی خودم رو تو آینه می بینم، حس می کنم اونی که اون تو هست رو نمی شناسم اصلا! گاهی هم عجیب می شناسمش، حتی یادم میاد سالها پیش دستشو گرفتم و تو کوچه پس کوچه ها باهاش لکه دویدم بعد خوندن شعرهای سعدی ... به طوری که مردم گفتن اینها مستن در حالی که ما، مست بودیم، آری، ولی نه از خوردن، بلکه از شنیدن ...*

گاهی می شناسمش، چشم هاش، چشم هاش وای، چقدر چشم هاش رو می شناسم، نگاهش انگار همون نگاهی هست که اول ابتدایی رفتن علی رو نظاره کرده و تا داخل شهر دویده دنبال ماشینشون که ببرنش با خودش ... اما نبردن!
نگاهش همون نگاه رنج و درد حس مالکیت لعنتیه، ...
گاهی که نمی شناسمش چشم هاش منو یاد نگاه دردناک نبایدها می اندازه ... گاهی چقدر ناآشناست با من، اونی که توی آینه است ...

 

* کتاب ادبیات پیش دانشگاهی

 

پشت سرت یکی هست!


حدود سه ماهه که تهرانم، خوب و ناخوب، زیبا و نازیبا، زمان و بی زمان می گذره! خوبی زندگی همین سیال بودن و در گذر بودنشه. چند روز پیش قرار شد من و "ر" بریم سینما، من توی تهران، اون توی شیراز و هم زمان! البته جور نشد، چون اونجا فیلم «صفر تا سکو» رو برداشته بودن از رو پرده!

خلاصه مشغول دیدن فیلم بودم که رفتم جای خالی "ر" رو احساس کنم که کسی نیست حسمو باهاش تقسیم کنم یهو دیدم یک آقای مسنی با موی و محاسن بلند و سپید مشغول پاک کردن چشماشه! گفتم وای چه خوب، سبک شدم، یکی هست که حس منو داشته باشه!

خودمو درگیر یه سری مسائل کردم که درست و نادرستش با خدای لطیف و خبیر ... به نتیجه ی جالبی رسیدم چند روز پیش بعد اینکه یکی ازم پرسید چرا نمی ری فلان جا، پیش فلانی؟! گفت چه قدرتی داری؟!
گفتم پشت هر قدرتی، نفرتی هست و پشت هر نفرتی، یه عشق!

خلاصه شروع کردیم به تجربه ی زندگی جدید، خدا کنه سربلند بشم پیش روحم که کشوندمش از اون سر دنیا آوردمش اینجا سیرشو طی کنه!

* روز دانشجو هم مبارک! :)