روزهای رنگی ...


امروز

اتفاقی تو مدرسه افتاد که شاید هزاران اتفاقِ خوب، نتونه اونطوری حالمو خوب کنه!

صبح مشخص شد چند تا از بچه ها به دلیل وضع مالی نمی تونن تو اردو شرکت کنن، به مدیرمون گفتم میشه با اولیاشون مشورت کنیم و اونها رو با قیمت پایین تر ببریم؟ شده حتی خودم باقی مونده ی کرایه شونو می دم، خدا خیر بده یه معلم دیگه رو که اونم گفت آره با هم پول بذاریم و اونا هم بتونن بیان ...

خداروشکر مدیرمون موافقت کرد و گفت این حرفها چیه اصلا و ... هر چقدر بتونن بدن همون بسه!

معاونمون زنگ زد خونه هاشون و خونواده هاشون پذیرفتن، واااااااااای که چقدر حالم خوب شد، هنوزم تو ذوقشم ...

 خدایا مرسی ...

 

آرتورِ عزیز ...


تنها ماندن، سرنوشت تمام راه‌های بزرگ است، این سرنوشتی است که اغلب بر آن تأسف می‌خورند، من باید بگویم که از سرنوشت‌های دیگر اسف‌انگیزتر نیست.

 

تهوع


با تمامِ علاقه ای که به بشر دارم،
به همون میزان حالم داره بهم می خوره از ...
دیگه زیادی سرها زیرِ برفِ مجازیت فرو رفته شده
امروز که به جمعِ آشنایان خیره شده بودم، دیدم می تونم راحت بگم ازتون متنفرم، جز دو نفر از اون جمع!

یه سری حرف ها مثل زخم های مثل خوره ی صادق هدایت، فقط باید به گور برده بشه
این حقیقتِ این زندگیه که کل لیستِ گوشیتو چک کنی و هیچ کدوم رو لایق این ندونی که بهش پیام بدی:
"می خوام خواننده بشم"
و بعد اون پیام بده:
"چرا"
و تو بگی:
"دردهامو تو شعرهای مولانا فریاد بزنم!"

نکته ی جذابِ زندگیِ من اینه که با تموم بی عرضگی ها و بی ارادگی ها و زیر قول زدن ها، هنوز امیدوارم، امیدوارم به عوض شدن، به تغییرِ بزرگ، به ...
به اینکه یه روز میاد که دیگه اینی که هستم، نیستم!

دنیای مجازی، دورها رو نزدیک کرد و نزدیک ها رو دور
و دورهای نزدیک رو نزدیکتر کرد، زیادی نزدیک، زیادی!
هنر خوبی اش اینه که تو همش باید یاد بگیری تو چه فاصله ای بایستی که کارت خوب از آب دربیاد، آموزشِ فاصله مهم ترین آموزش زندگیه، اینکه کِی دور باشی و کِی نزدیک،
به کی نزدیک باشی و از کی دور بشی!

 

حال امروز من از آینه پیداست ... بیا!


برای ذره ای بیشتر با هم بودن و

شکستنِ قانونِ سلسله مراتب نیازهای مازلو،

یه بار از سرما به آفتاب پناه بردیم

یه بار، از گرما به سایه

ما، سرد و گرم چشیده ی روزگاریم ...

 

- کلیپ زندان محسن چاوشی که از برنامه ی خندوانه پخش شده، خیلی خیلی چسبید!

 

منم یه روز عاقل بودم!

 

رفتم غبطه بخورم به خواهرزاده ام،

دیدم بی انصافیه!

منم هم سن اون بودم داشتم زندگیمو می کردم ...

 

 - یه چیز دیگه هم بی انصافیه،

اینکه، خودم و خودت

داریم خودمو، گول می زنیم!

 

من روانی تر از آنم که تو را، بعدِ ده سال فراموش کنم!


سیزده رو به در کردم با نونوایی رفتن،

دو تاش باز بود از 6 تا مورد نظر، یکی که حدس زدم کم نمک تره، انتخاب کردم.

فردا 14 است،

اون رو چطور به در کنم ...

روز سوم فروردین دلم خیلی برای دانش آموزام تنگ شده بود!


می دونی رفیق،

چه روزی رو انتخاب کردی برای رفتن

روزی که حجمِ نبودنت، کمرشکن نشه!

روزی رفتی که هنوز که هنوزه

بودنت ازش می چکه!

گاهی فکر می کنم شاید جایِ خالیِ کفش های تو،

راهِ کفش های دیگه رو باز کرد ...

چشم های من، مشتاقِ سر به زیری در مقابلِ نگاهِ توئه ...

 

این چنین!


بینِ بد و بدتر، باید گشت دنبالِ خوب ...

 

ساعت رسمی کشور


ساعتی چند، ساعت به جای 00:00 می شه 01:00

خوبه آدم فردا قرار داشته باشه!

واسه یه بار هم که شده زمان خودش داره پیش دستی می کنه!