زمستان و تن پوش و انکار ...

فصل آخر است و نمی دانم چرا اینقدر دیر به یادش افتادم، من خودم از اول اسفند تنها بهار می بینم؛ حال نمی دانم چه شده که می خواهم از زمستان، سرمای استخوان سوزش بنویسم.
از این تن پوش ها که با آن تنها خود را می فریبم، من اهل انکار زمستان و سرمایش نبودم حال، نمی دانم چه شده که این فریبا، فریبم داد...
می پوشمش و نمی فهمم که چه آرام و کاری تذ زمستان را میهمان خانه ی تنم می کند؛ آن را بیشتر به خود می فشارم غافل از این که سرما به من نزدیک تر می شود و نزدیکتر
آری ... زیر لباسم تنها سرماست و زمستان...
اما انگار بهار نزدیک است ...
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 14:6 توسط شاهزاده جوان
|
تا اهلی شدن ...