رسواییِ همرنگ شکن


امروز یه پسربچه ی حدود 8، 9، 10 ساله داشت گریه می کرد،

با تمامِ ناراحتیِ عمیقی که به قلبم فرو می کرد غمگینی اش،

یه چیز اما خوشحالم کرد!

اینکه، کسی نیست بهش بگه که؛

"مرد که گریه نمی کنه!"

 

دجله در بیابان ...

وقتی یه کتابو می خونی، حس شدید همذات پنداری و بودن در کنار آدمهای اون بهت دست می ده، بعد تو هِی دنبالِ اینی که یه جا اونا رو ببینی، اصلا به طور عجیبی دنبالشونی، و هیچکی نمی تونه بهت ثابت کنه اونا هرگز پاشونو از دنیای داخلِ کتاب، بیرون نذاشتن!

می دونی قسمت وحشتناکِ ماجرا کجاست؟ اینکه یهو می بینی این کتاب 60 سال پیش نوشته شده، و تو هر چقدر بدوی نمی تونی به آدمای توش برسی!

خوبه که یه کتاب رو تو چاپ اول و سال اول نوشتنش بخونی، اون وقت با همین، هم سنین، با هم بزرگ می شین، با هم پیر می شین ... اگه بعدِ مدت ها دوباره اون کتاب رو بگیری دستت و بخونی اش حتی، با هم جوون می شین!

من، دو ساله تدریس می کنم، روز معلم خیلی داشتم فکر می کردم به این
به اینکه من هر چیز خوبی که دیدم از معلم ها و ندیدم، سعی کردم واسه دانش آموزام پیاده کنم، تلاش کردم دغدغه اشون معرفت باشه، حقیقت باشه، نه فقط فرمولهای ریاضی، دلم خواست تو هر نظم و رابطه ای، خدا رو ببینن، ورای اینکه درخشانیِ استعدادشون رو دیگران ثابت بکنن!

من هر چیز خوبی که خوندم و دیدم رو با دانش آموزام سهیم شدم و بهشون یاد دادم، امیدوارم تونسته باشم ذره ای حتی، ...

این کیست این؟


اونایی که می رن عمل زیبایی می کنن،

یعنی قبول کردن همینن؟!

من هنوز وقتی تو آینه نگاه می کنم،

شک دارم اونی که اون تویه، خودمم یا نه!

 

زندگی شکلِ یک نمی دانمِ خندان است!


هر وقت خواستی میای

هر وقت خواستی بری هم می ری تو یه ریاضتِ دور از هر حیوانیتی

بعدش

من می مونم و حسی که

روزه و ریاضت و دین و ایمان حریفش نمی شه ...

 

ریاضتِ ریاضی


ستون فقراتم به خاطر تو، به زاویه ی تند رضایت می دهد

یک زمانی گونیا و نقاله به دست درجه بندی می کردم نشستنم را

اما حالا تو تمام قواعد ریاضیِ زندگی ام را، در یک «وتر» خلاصه کردی!

بر مثلثِ روحم رحمت فرست

تا محیطش، محاطِ عشقِ تو باشد تنها!

فکر مساحتش را هم کرده ام،

خودم را نصف می کنم،

می شکنم

تا قاعده و ارتفاعی که تو صلاح می دانی

در من ضرب شود!

بیا از این همه سرگردانی در دایره ی قسمت رها باشیم،

بیا نقطه ی تسلیمِ تو باشم ...