از ابرها بیشتر...

دیشب دمِ خواب، آرش دلش یهو یه حالی شد و فکر می کنم، اولین شعر زندگیشو گفت؛

«خیلی دلم گرفته
از ابرها بیشتر...»

چند روز پیش فیلم Train Dreams رو دیدم، تو روزی که گذشت هم کتاب «نقطه ضعف» رو تمومش کردم؛ هر دوتاشون حس عجیبی بهم دادن، یه حس آروم زیبا همراه با خفگی... همه این حسها رو همراه هم تجربه کردم با این ها!

برای مهدی

دلم برای تمامِ حرف‌هایی که باید با هم می‌زدیم و نزدیم،

تمامِ جاهایی که باید می‌رفتیم و نرفتیم،

تمامِ کارهایی که باید با هم انجام می‌دادیم و دریغ کردیم...

دلم برای سالِ آخری که کنار هم بودیم، اما به تنهایی و سکوت گذشت،

سخت تنگه!

حالا تو کل دنیا، دلم فقط حرف زدن با تو رو می‌خواد، در سکوتِ کامل، چیزهایی که می‌خوام بهت بگم، فقط تو سکوت شنیدنیه؛ فرکانسش از درکِ گوش‌های آدم‌های معمولی بالاتره، این حجم فراصوتِ تنهایی...