پایانِ کبوتر... نه!

دارم فکر می کنم به اینکه

مرگ شبیهِ یه قهقهه ی از تهِ دله

که همزمان با این قهقهه

یه چیزایی رو قِی می کنی!

: )

بالاخره هر کی تو یه چیزی هنری داره

ما هم تویِ بی هنری!

تو بمان، ای آنکه چون تو، پاک نیست...

زمان مثل کوره ی آهنگری قراره باشه

باید تو گردونه گشت و تهش

هر چی که ذوب نشد و به جای وا رفتن

بیشتر جون گرفت و برق افتاد روش

همون اصل کاریه

فقط کمی صبر باید چاشنی کار بشه انگار!

وداع جان؟!

من هنوز بهت نگفته بودم؛

"دوستت دارم ..."

16 اَمُرداد

امروز

وسط تابستونه!

و حتی

سهراب و سایه ها هم نمی دونن

که چه تابستونیه...

این خیلی مهمه.

درسته که خیلی بد بودم، ولی هرگز نخواستم بد باشم!