ماها می تونستیم

خیلی کارها از دستمون بر می اومد

ما می تونستیم شادترین آدم روی کره زمین باشیم

رقصان و غزلخوان...

ماها می تونستیم غم ها رو تا شعاعِ کیلومترِ بی نهایت از خودمون و اطرافیانمون، عزیزمون، رفیقمون، جانمون، ... دور کنیم

ماها می تونستیم دستش رو بگیریم و با هم در "آبیِ بیکرانِ مهربانی ها" به پرواز دربیایم

اما اینجا،

یا مسیح نخواست

یا یهودایی اومد، که نذاشت!