دوباره بیست و سومین روز تابستان

پاسبانِ حرمِ دل شده ام، شب همه شب...

 

- صبح از مادر، از یه همچین شنبه ای، یه همچین بیست و سه تیری پرسیدم...

جایی بیرون از قلبِ جهان

می گفت:

«کسی رو دوست دارم

که

حتی نمی دونه وجود خارجی دارم!»

آنتن دریغ شده در تونل

من

هنوز همون بچه ی 6 ساله ام

که دنبالِ علی دوید...