داره چی می‌شه یعنی!

رو کردم به فرزانه گفتم بهش

کاش خودم بودی تا می‌تونستم راحت همه چی رو بگم برات!

دیگه نمی‌خوام بترسم؟!.

هر چیزی رو که ذره‌ای توی زندگیم بهش فکر کردم، یا توی یه آهنگ شنیدم یا توی یه شعر خوندم و لحظه‌ای ازش ترسیدم، حالا راست راست جلوم راه می‌ره!

تنبیهِ اولین بی‌امانتی در نوشته‌های دیگران...

و من در اون لحظه که اون نوشته‌ها رو می‌خوندم

و می‌گریستم

نمی‌فهمیدم برای خودمه، یا برای اون

نمی‌دونستم سوگوار قلب خودم هستم یا اون...

 

گل‌های سرخ را اکنون که می‌توانی برچین!

گذشته‌ها نگذشته، نمی‌گذره

ما، از گذشته ساخته شدیم

و این، تمام ماجرا نیست

ما هم شانسی داریم، و اون، ساختن آینده است

و این

تنها با یک چیز ممکنه

و اون «حال»ه

یه سکوت بزرگ

اینکه می خوای به جای مشخصی از خیابون بری و وقتی کسی همراهته نمی تونی تو تصمیم بگیری و انتخاب کنی و می ذاری به عهده ی اون و نمی دونی که مستقیم وارد خیابون بشی یا پیاده رو رو ادامه بدی،
به همین جا ختم نمی شه!
این بسط پیدا می کنه به کل مراحل زندگی ات
به تصمیم های تاثیرگذار زندگی و انتخاب های سکوت برانگیزت...

باید سیندرلا را دوباره نوشت

ساعت از نیمه شب گذشت،

سیندرلا، کدو به دست، برمی‌گردد...

ضربان

در را پشت سرت نبند!

: )

جسمی گرفتار خودآزاری

در پوششی از دیگرآزاری

امشب تمام عاشقان را دست به سر کن...

یادمه یه شب به هم‌اتاقی‌هام گفتم می‌شه چراغارو خاموش کنین

گفتن داری می‌خوابی

گفتم می‌خوام تو تاریکی بیدار بمونم!

Writing Prompts

اگر پدر...