از ابرها بیشتر...

دیشب دمِ خواب، آرش دلش یهو یه حالی شد و فکر می کنم، اولین شعر زندگیشو گفت؛

«خیلی دلم گرفته
از ابرها بیشتر...»

چند روز پیش فیلم Train Dreams رو دیدم، تو روزی که گذشت هم کتاب «نقطه ضعف» رو تمومش کردم؛ هر دوتاشون حس عجیبی بهم دادن، یه حس آروم زیبا همراه با خفگی... همه این حسها رو همراه هم تجربه کردم با این ها!

برای مهدی

دلم برای تمامِ حرف‌هایی که باید با هم می‌زدیم و نزدیم،

تمامِ جاهایی که باید می‌رفتیم و نرفتیم،

تمامِ کارهایی که باید با هم انجام می‌دادیم و دریغ کردیم...

دلم برای سالِ آخری که کنار هم بودیم، اما به تنهایی و سکوت گذشت،

سخت تنگه!

حالا تو کل دنیا، دلم فقط حرف زدن با تو رو می‌خواد، در سکوتِ کامل، چیزهایی که می‌خوام بهت بگم، فقط تو سکوت شنیدنیه؛ فرکانسش از درکِ گوش‌های آدم‌های معمولی بالاتره، این حجم فراصوتِ تنهایی...

با دست هایم کجا را بخارانم؟

1403 برای من یک فاجعه بزرگ بود، به طوری که وقتی مرور می کنم خاطرات سال قبل این موقع رو، با خودم می گم یعنی فقط یک سال گذشته؟ پس چرا برای من انگار هزار سال از روی جسم و روح من رد شده و لگدمالش کرده!

چقدر اینجا عزیز و دست نخورده است برخلافِ دنیای اون بیرون که دیگه هیچ چی اش شبیه من نیست...

این چند وقت سخت درگیر اینم که آخرش همین بود؟ که اینقدر بطالت و بطالت و بطالت؟!

یه جورایی تو مایه های همون عقاید یک دلقک و به دست هایم نگاه می کنمش...

کانونِ مهر و ماه، مگر می شود خموش؟

در مهرِ بی مهرِ امسال، مادر رفت پیشِ پدر؛ و من حالا مشغول گذراندنِ اولین های بی حضورِ او هستم...

اولین تولد پسرم بدون او،
اولین شبِ یلدا،
اولین روز مادر،
اولین ماه رمضان،
اولین چهارشنبه سوری و...
و همین طور اولین هایی که کم کم دومین و سومین و چندمین بار می شوند...

چند وقت پیش با خودم فکر می کردم حتی اگر لحظه دیدار روحم با روحِ او فرا برسد؛ باز هرگز قرار نیست دست های زبر و خشکِ حاصل از سال های زحمت بارش را، لمس کنم و چقدر تا جان در بدن دارم، دلتنگِ چرخش انگشتانش لای موهایم خواهم بود...

باید وقتی دیگر

آدمیزاد انگار اینطوریه که به طور غیر قابل پیشگیری کننده ای می خواد همه چی رو خودش تجربه کنه! خودش با کله بیفته تو چاه، خودش دُم به تله بده، خودش راه اشتباهی رو انتخاب کنه و بره، خودش پافشاری کنه بر انکار تجارب دیگران و هزاران اصرار احمقانه دیگه!

هزاران به ما گفتند و ما هم به هزاران؛ اما حاصل چیه؟! جز تکرار مکررات و حماقت ها!

دیروز تولد لیلا بود؛ لیلایی که اسمم رو بر من گذاشت: «شاهزاده جوان»، فکر کنم اولین خواننده وبلاگم

شاید حالا کمی بفهمم که اون چی می گفت،

کمی باید از این امید توخالی دست بردارم، آخه من همیشه یه امید جهالت باری توی درونم هست، کمی ازش فاصله بگیرم تا بتونم بهتر بسنجم و حرف بزنم

فعلا تا همین جا، هر چند کاملا می شه حس کرد که متن نصفه است!

رو درخت با نوکِ خنجر، زنده باد درخت نوشتیم!

نشستم پشت لپتاپ و با خودم فکر کردم میون این همه دغدغه و کارهای در هم ریخته، حیف نیست که تقویم وبلاگم از 1401 خالی باشه!

امسال هم مثل هر سال بعد 1386 داره مثل فشفشه تموم می شه و خاموش می شه.

حالا که به گذشته نگاه می کنم می بینم «عمری گذشت به بی حاصلی و بی خبری»؛ به یه احساس گناه بی خودی و پوچ گذشت و هر روز زندگی ام رو مثل یه سونامی سر راهش تو گرداب فرو برد! حالا اما فایده داره فهمیدنش؟!

اون احساس گناه خودش همه چی رو بیش از پیش در هم ریخت و چه بسا حقیقتا موجب گناه شد! چه به معنای حقیقیِ کلمه و چه غیر اون!

دلتنگِ اینجا بودم انگار و چه راحت تر از همیشه نوشتم

انگار تنها خونه امن همین جاست! جز دردِ وجود نداشتنِ امکانِ نیم فاصله گذاشتن! بالاجبار فاصله کامل و تمام.

آرش

حالا یه پسر دارم 

که امروز صبح چشمهامو

رو به نگاه و لبخندش باز کردم...

 

.‌.. به هیچ بدادی...

‌‌

برای کسی مُرد،

که تب هم براش نکرد!

 

من و تو و همه آنهایی که در شامِ آخر مانده اند...

ماها می تونستیم

خیلی کارها از دستمون بر می اومد

ما می تونستیم شادترین آدم روی کره زمین باشیم

رقصان و غزلخوان...

ماها می تونستیم غم ها رو تا شعاعِ کیلومترِ بی نهایت از خودمون و اطرافیانمون، عزیزمون، رفیقمون، جانمون، ... دور کنیم

ماها می تونستیم دستش رو بگیریم و با هم در "آبیِ بیکرانِ مهربانی ها" به پرواز دربیایم

اما اینجا،

یا مسیح نخواست

یا یهودایی اومد، که نذاشت!

 

امروز به ذهنم رسید،

- من اگه بمیرم، ازم چه چیزی به خاطر خواهی داشت؟

- میوه‌ها رو تا تهش پوست می‌گرفتی،

+ من
همزاد غمم،
روزی خواهم مُرد
که دیگر غمی در پستوی مغزم، در دالان‌های قلبم، خانه نکرده باشد.‌‌..