با دست هایم کجا را بخارانم؟
1403 برای من یک فاجعه بزرگ بود، به طوری که وقتی مرور می کنم خاطرات سال قبل این موقع رو، با خودم می گم یعنی فقط یک سال گذشته؟ پس چرا برای من انگار هزار سال از روی جسم و روح من رد شده و لگدمالش کرده!
چقدر اینجا عزیز و دست نخورده است برخلافِ دنیای اون بیرون که دیگه هیچ چی اش شبیه من نیست...
این چند وقت سخت درگیر اینم که آخرش همین بود؟ که اینقدر بطالت و بطالت و بطالت؟!
یه جورایی تو مایه های همون عقاید یک دلقک و به دست هایم نگاه می کنمش...
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 20:44 توسط شاهزاده جوان
|
تا اهلی شدن ...