چراغ کم سوی خانه ی من


زمان که گاه
سرِ گذشتن به خود می گیرد،
تو گمان می کنی بالاخره رهایی یافته ای از عاقبت ...
اما عاقبت، روزی عاقبت تمامی عقبه ات، در کوچه ای بن بست به تو لبخند می زند!

 

و آتش چهره ...


زندگی حتی در اون لحظه هم جریان داره

همون لحظه که می ری جلوی آینه و

چشماتو می بندی!