من، رفتنم رو شروع کردم.
از یه طرف به خاطر تمام اون شبها، پشیمونم
از یه طرف میگم اگه اون شبها نبود من دیگه هیچ پسانداز حال خوب، واسه ادامه نداشتم!
از یه طرف به خاطر تمام اون شبها، پشیمونم
از یه طرف میگم اگه اون شبها نبود من دیگه هیچ پسانداز حال خوب، واسه ادامه نداشتم!
اما، یهو، به امید بهبودی چسب رو می کنی از روی زخم
و بعدِ مدتی می بینی جای کندنِ چسب شدید درد می کنه...
تا به شـــــرح
عرضه دهم...
واقعا اگه لحظه مرگ هر کسی این اجازه رو بهش بدن که بتونه به بهترین لحظه ی زندگی اش برگرده، آیا کسی هست که بخواد به لحظه ای که من براش ساختم برگرده و بخواد با من باشه؟
بهترین لحظه ی خیلی ها هم تنهایی شونه، تنهایی حقیقی، نه اون تنهایی که نبودن دیگران براشون ساخته.
شاید این موقعیت، این وضعیتِ حاصل از ترسهای من، اونقدر هم بد نباشه قرار گرفتن دَرِش. شاید قراره یه رهایی باشه در پی اش، بالاخره قراره انگار یه پله باشه، حالا یا برای صعود، یا برای سقوط.