من، رفتنم رو شروع کردم.

از یه طرف به خاطر تمام اون شبها، پشیمونم
از یه طرف می‌گم اگه اون شبها نبود من دیگه هیچ پس‌انداز حال خوب، واسه ادامه نداشتم!

به زخمِ دلم، چسبِ تو کارگر نیست!

گاهی وقت ها بعد مدت ها یه چسب زخم برای زخم هات پیدا می کنی

اما، یهو، به امید بهبودی چسب رو می کنی از روی زخم

و بعدِ مدتی می بینی جای کندنِ چسب شدید درد می کنه...

به نام هجرانش

            کجاست هم نفسی

                                            تا به شـــــرح

                                                                      عرضه دهم...

نبودنش چه وحشتناکه و البته، طبیعی!

واقعا اگه لحظه مرگ هر کسی این اجازه رو بهش بدن که بتونه به بهترین لحظه ی زندگی اش برگرده، آیا کسی هست که بخواد به لحظه ای که من براش ساختم برگرده و بخواد با من باشه؟

بهترین لحظه ی خیلی ها هم تنهایی شونه، تنهایی حقیقی، نه اون تنهایی که نبودن دیگران براشون ساخته.

ترس

حالا دارم می بینم شاید بد هم نباشه اینکه ترس آدم راست راست جلوش راه بره. علیِ بزرگ می گه: از هر چی می ترسی بپر توش؛ منو یاد نمایش ترومن می اندازه، که بالاخره رفت سمت ترسش؛ دریا!

شاید این موقعیت، این وضعیتِ حاصل از ترسهای من، اونقدر هم بد نباشه قرار گرفتن دَرِش. شاید قراره یه رهایی باشه در پی اش، بالاخره قراره انگار یه پله باشه، حالا یا برای صعود، یا برای سقوط.