آری اینچنین بود!


امروز داشتم تو یکی از کوچه ها(یِ خدا رو شکر ناشهرِ خودمون) قدم می زدم و

تحتِ تاثیرِ خسته از حملِ بار،

یهو شعر امیرعباس گلاب رو با خودم زمزمه کردم (البته کمی بلندتر از زمزمه)

"مگه من چی دارم که وابسته شی!"

یهو دیدم یکی پشتِ سرمه!

...

 

قلم به دست گرفتم که اعتراف کنم ...


رعنا بهم گفت

"بعضی موقع ها در مورد من نادانانه قضاوت نکن"

گفتم:

"راست می گی، من خیلی احمقم!"

 

- این اعتراف خیلی بهم چسبید.

 

صداهای بعد از تو سکوتند ...


دلم برای تو تنگ شده، راستی

گفته ای که تلاشی نکنم برای خوب بودن

حق داشتی

چون من در حال تلاش بودم، خوب بودن سخت تر از آن بود که بی تفاوت به از دست رفتنِ آن بنگرم

گفتی تلاشی نکنم

آیا اگر خوب نباشم هم،

مرا می خواهی!؟

نگذار به عینِ یقینِ تو، شک کنم

من می دانم

تو هم خوب می دانی

اینگونه ها مرا نمی خواهی

نه خوب

نه بد

خبر رسیده به من

زیرِ این پوسته ی پرغوغا

نوایی از سادگی طنین انداز است

که تو

به دنبالِ آنی

و من آن را در پستوی خانه گم کرده ام

و سالهاست که فانوس به دست

به دنبالِ آن

به دنبالِ خود می گردم!

 

ای زیباییِ بی منتها

خبر رسیده که مورد پسند تو واقع نشده ام

اما

"سخن چه فایده گفتن،
چو پند می ننیوشم"

عاشق نیستم،

خب که چه!

نامت را که شنیده ام

مگر می شود نادیده گرفت لرزه بر اندام پرده ی گوشهایم را!

 


چه فرقی می کنه؟!