لحظه ها را نمی شمارم، منتظرش نیستم اما وجودم حال و هوای بهار را دارد و با نوروز و عیدش غریبه نیست؛ تنها حال و هوای عید را نمی فهمد، نمی خواهمش، پر از دلهره و تشویش و درد است؛ برای من
بهار را زنده ام ، بهار را نفس می کشم، بهار را می خواهم نوروز عید من است اما با حال و هوای کاذب و ساختگی اش غریبه ام
صدای بلبل چه می کند در صبح با دل من، چه خبر داری از آن؛ اما تو می فهمی، می دانی که اینک نشسته ای و می شنوی
امروز بهارتر از همیشه بود، صدای پایش را شنیدم، آرام و بی صدا می آمد و ضربان قلبش رسوایش کرده بود، رسوای رسوا ...
بهار را منتظرم اما
                              لحظه ها را نمی شمارم ...
      
          *نوشته در نیمه اسفند*