راستش را می دانی ، دیگر حتی عقربه ها هم دوری تو را تاب نمی آورند؛
لحظه ها، ثانیه ها، دقیقه ها، ساعت ها، روزها، هفته ها، ماه ها و سال ها می گذرند تا به تو برسند، تو را
بیابند. باور کن این چند سال عجیب می گذرد، سریع تر از هر چه گمانش را کنی.

یک چیز دیگر هم بگویم؟ یک اعتراف کوچک ... می گویم؛
راستش
می ترسم
می ترسم از اینکه تمام لحظه ها را دور بزنم و مکان را در لامکان و زمان را در لازمان طی کنم
اما، اما تو را نیابم، آخر راهم تو نباشی

می ترسم، با قدم هایی که برمی دارم به دیدار تو نزدیک تر نشوم، می ترسم،
می ترسم از اینکه دیگر، هرگز، تو را نبینم