قطار، قلب منه!
من، اینجا ایستاده ام
در این
نه
در همین نزدیکی
شاید کمی دور
و از نگاهِ تو، خیلی
در این
نه
در همین نزدیکی
شاید کمی دور
و از نگاهِ تو، خیلی
نمی توانی پنهان کنی
نه
نمی توانی،
ناامیدی و بی اعتمادی
در سر تا سر جزیره چشمانت فواره می زند
دوست داری لبخند بزنی
اما لبخندهایت همه کج هستند
راستش، جمله ی پشتِ خط او، هم دلگرم کننده بود و هم خوفناک؛
"دل نبند، به آنکه فانی است
دل ببند به آنکه باقی است"
و تاکیدش، که شنیده ای دیگر
و تاییدم، بارها
اما پای عمل لنگ است!
اما لبخندهایت همه کج هستند،
صدای خنده ات تا همین دو شب پیش، به مدت چند سال و چند ماه و چند هفته و چند روز،
تصنعی بود
و خب
صدای خنده ات، از همین دو شب پیش،
واقعی
اما با دلهره است
قرار نیست اقیانوس از گوی ها خالی باشد و تو بخندی
شنیده ای، بارها
پای عملت را گچ بگیر
شده دست به عصا
لبخندهایت را بنا کن از نو
تا نگویی "خشت اول چون نهاد معمار کج..."
بخند!
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۸ ساعت 2:17 توسط شاهزاده جوان
|
تا اهلی شدن ...