گاهی وقتی خودم رو تو آینه می بینم، حس می کنم اونی که اون تو هست رو نمی شناسم اصلا! گاهی هم عجیب می شناسمش، حتی یادم میاد سالها پیش دستشو گرفتم و تو کوچه پس کوچه ها باهاش لکه دویدم بعد خوندن شعرهای سعدی ... به طوری که مردم گفتن اینها مستن در حالی که ما، مست بودیم، آری، ولی نه از خوردن، بلکه از شنیدن ...*

گاهی می شناسمش، چشم هاش، چشم هاش وای، چقدر چشم هاش رو می شناسم، نگاهش انگار همون نگاهی هست که اول ابتدایی رفتن علی رو نظاره کرده و تا داخل شهر دویده دنبال ماشینشون که ببرنش با خودش ... اما نبردن!
نگاهش همون نگاه رنج و درد حس مالکیت لعنتیه، ...
گاهی که نمی شناسمش چشم هاش منو یاد نگاه دردناک نبایدها می اندازه ... گاهی چقدر ناآشناست با من، اونی که توی آینه است ...

 

* کتاب ادبیات پیش دانشگاهی