امروز وقتی داشتم پیاده روی می کردم، دیدم یکی داره از رو به رو میاد

گفتم این آدم اگه کی باشه ممکنه منو خوشحال کنه

هر چی فکر کردم و تمام آدمهای زندگیمو تا به حال مرور کردم، دیدم کسی نیست که دیدنش خوشحالم کنه

بعد یاد اون روزی افتادم توی خوابگاه، که برگشته بودم رو به دیوار بخوابم و اون لحظه فکر کردم به خاطر کی ممکنه من چرخ بخورم و برگردم به اون ور

دیدم دیدارِ هیچ کس نمی تونه بر خستگیِ من غالب بشه

انگاری سخت ترین و خسته ترین روزهای زندگیِ آدم، اونایی نیست که نیاز داشته باشی که یکی باشه و آرومت کنه

بدترینهاش اوناییه که فقط، خودت می تونی خودتو آروم کنی،