نفسِ عمیق!
امروز وقتی داشتم پیاده روی می کردم، دیدم یکی داره از رو به رو میاد
گفتم این آدم اگه کی باشه ممکنه منو خوشحال کنه
هر چی فکر کردم و تمام آدمهای زندگیمو تا به حال مرور کردم، دیدم کسی نیست که دیدنش خوشحالم کنه
بعد یاد اون روزی افتادم توی خوابگاه، که برگشته بودم رو به دیوار بخوابم و اون لحظه فکر کردم به خاطر کی ممکنه من چرخ بخورم و برگردم به اون ور
دیدم دیدارِ هیچ کس نمی تونه بر خستگیِ من غالب بشه
انگاری سخت ترین و خسته ترین روزهای زندگیِ آدم، اونایی نیست که نیاز داشته باشی که یکی باشه و آرومت کنه
بدترینهاش اوناییه که فقط، خودت می تونی خودتو آروم کنی،
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۵ ساعت 18:46 توسط شاهزاده جوان
|
تا اهلی شدن ...