دوربینِ عاجزِ زندگی
بالاخره اومد
عروسانه از آسمان، برف ...
قبلش هم بارید،
اما این بار
همونطوری بود که منتظر بودم یه بار درو باز کنم و ببینم!
آرام و با وقار ...
برف می بارید و من از شیشه ی جلوی برازمان بهش نگاه می کردم
برف می بارید و
من به مادر می اندیشیدم
برف می بارید و
من با خودم فکر می کردم
چطور می شه این همه شکوه رو،
به تصویر ذهن و کلام و نوشته و عکس،
در آورد!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۵ ساعت 20:5 توسط شاهزاده جوان
|
تا اهلی شدن ...