... اما دلم گرم بود!
یادش بخیر
برای لحظه هایِ بیشتر با هم بودن
دستهامون یخ کرده بود
بعدها یه راه پیدا کردم برای به جریان افتادن خون تو رگهام
می رفتم نون می گرفتم،
از داغیِ نون دستم گرم می شد تا خونه!
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۵ ساعت 19:40 توسط شاهزاده جوان
|
تا اهلی شدن ...