آلبالو
دارم آلبالو می خورم، ترکید و خونش پاشید رو دستم، یهو یادم اومد که چقدر دلم می خواد،
زجر بکشی!
نمی دونی در 24 ساعت بی تکرار شبانه روز، چقدر تمام تلاشمو می کنم که برات آرزوی رستگاری و سعادت و خوشی و عشق و ... بکنم،
اما
یهو وسط این همه دعای خیر،
دلم می خواد زجر بکشی ...
تا همین دیروز صبح فکر می کردم
به هر کس زیادی حس داشته باشم، چشمامو مقابلش می بندم
اما یه دفعه دیروز صبح
این فکر آزار دهنده اومد توی ذهنم
که وقتی کنار یک اشتباه هستم
چشمامو می بندم!
شاید اگه اشتباهی در کار نباشه
با تمام وجود چشمامو باز نگه دارم و با نگاهم
اولین هوای بی اشتباه رو
نفس بکشم ...
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۵ ساعت 22:31 توسط شاهزاده جوان
|
تا اهلی شدن ...