ساکن طبقه وسط
یادمه تو سینما،
بعد از تماشای فیلم و پا شدنِ همه،
نشسته بودم و گریه می کردم
از این همه همذات پنداری
از این همه هم حسی ...
خواب دیدم همه شعله های گازمون سالمه
یه جوری هم حق به جانب رفتم طرف گاز که انگار این خواب تعبیر شده،
ولی خب
یادم اومد فقط یه خواب بوده!
به قول Irrational Man با امیدِ خالی (البته اون گفت: امید، صفتِ خالی رو خودم اضافه کردم) کاری درست نمی شه، باید عمل کرد!
چند روز پیش که داشتم رانندگی می کردم و عباس هم کنارم نشسته بود،
یه گاو خواست از خیابون رد بشه بره طرف دیگه،
اما طنابی که بهش بسته بود این اجازه رو ازش گرفت
گفتم ای وای، غرور گاو شکست ...
عباس که دید دارم به زیر دنده یک نزول پیدا می کنم
گفت: "لیاقت داشته باشه فعلا علفای همون طرفو بخوره!"
یه چیزی هم به من گفت،
خدا خیرش بده، دیدگاهم به طور عجیبی آرامش پیدا کرد ...
+ نوشته شده در سه شنبه یکم تیر ۱۳۹۵ ساعت 4:5 توسط شاهزاده جوان
|
تا اهلی شدن ...