چمدانِ زندگی
نوشتم رویِ تخته؛
"گفت استاد مبر درس زِ یاد
یاد باد آنچه به من گفت استاد
قدرِ استاد نکو دانستن
حِیف استاد به من یاد نداد"
سال 87 هم و شاید 88، اینو نوشتم روی جزوه ام!
یکی می گفت:
"دوست دارم بهت لبخند هدیه کنم ولی،
رقّت انگیز بودنِ زندگیم، این اجازه رو از من گرفته!"
زندگی چیز عجیبیه، با تمامِ وجودت چیزی رو می خوای
و وقتی قراره بهش برسی، یکهو بی حس و بی تفاوت می شی
منتظرم یکی از هزار و چهارصد سالِ پیش،
دست بذاره رو شونه ام و بگه:
"پاشو، کارِت درست شد ..."
+ نوشته شده در دوشنبه سوم خرداد ۱۳۹۵ ساعت 22:30 توسط شاهزاده جوان
|
تا اهلی شدن ...