نوشتم رویِ تخته؛

"گفت استاد مبر درس زِ یاد
یاد باد آنچه به من گفت استاد

قدرِ استاد نکو دانستن
حِیف استاد به من یاد نداد"

سال 87 هم و شاید 88، اینو نوشتم روی جزوه ام!

یکی می گفت:
"دوست دارم بهت لبخند هدیه کنم ولی،
رقّت انگیز بودنِ زندگیم، این اجازه رو از من گرفته!"

زندگی چیز عجیبیه، با تمامِ وجودت چیزی رو می خوای
و وقتی قراره بهش برسی، یکهو بی حس و بی تفاوت می شی

منتظرم یکی از هزار و چهارصد سالِ پیش،
دست بذاره رو شونه ام و بگه:
"پاشو، کارِت درست شد ..."