دچار گشته ام به پرهیزِ نامحدود!

به آن که باید به هر قدمم بیاندیشم

و تمامِ حواسم جمع باشد که

دست از پا خطا نکنم و

هیچ قدمی را بی اندیشه های مکرر،

برندارم!

و اما

دست شستنم، با فکر

آب خوردنم، با فکر

راه رفتنم، با فکر

ظرف شستنم، با فکر

لبخند زدنم، با فکر

نگاه کردنم، با فکر

و این، یعنی

هیچ،

در حال،

زندگی نمی کنم!

 

صدایِ تو نزدیکه عزیزم

صدایِ قلبِ تو نزدیکه عزیزم

صدایِ ضربان هایِ بی رمقت

صدای نفس های پُر فکرت

به جایِ پُر شکرت ...

من هنوزم به این فکرم

این دمی که فرو می دم رو

بیرون بفرستم، یا نه!