صدایِ گامهای نفس هایت را می شنوم
شمرده و خسته
و به قول تمام جدول ها "هِن"

و نگاهِ آرام و بی تاب و خسته ات را
از پشتِ انعکاسِ تمامِ پنجره ها می بینم،

راستی،
چند وقت بود که مرده بودی؟
آخر من از یک قرن پیش
هر شب آمدم
و یک قطره آب
بر چشمانِ بی فروغت پاشیدم
تا مگر باز کنی به رویِ سپیده رویای فراموشی ها ...

اما
به جای برخاستن،
روییدی
و شدی درختی صد ساله
چشمانت جوانه زده بود
و این اتفاق تاریخی
از مژگان سیاهِ تو
آغاز شده بود،
همان مژگانی که
هزاران رخنه کرده بود بر جانِ من ...

من یک قرن است که زنده ام
و با هر بهار یک سال پیرتر می شوم و
یک سال بر سن شناسنامه ایم افزوده می شود
حتی اگر رویم دهن کجی کند به تقویم ها ...

و تو مُردی و
زندگی کردی به جای من
و روییدی و سبز شدی
و هر بهار انقلابی در تو رخ خواهد داد
و سبزتر و شکوفاتر و جوان تر خواهی شد ...

بمان به جای من،
جوانه بزن از قلب من،
سبز شو از برای روح من ...

 

دوست دارم به همگانی به وسعت هیچ کس، و به هیچ کسی به وسعتِ همه،
بگویم
"دوستت دارم"