بخواب تا رنگِ بی مهری نبینی؛ تو بیداریه که تلخه حقایق ...
تویِ تمامِ راه هایی که همراهِ تو بودم و سکوت کردم
و زیر تمامِ ناودون های شهر که راه رفتم تا قطراتِ بارون بریزه روم،
حس می کردم که اگر بخوام حرف بزنم
جگرم همراه کلامم، می پاشه بیرون!
اصلا نمی خوام صحبتِ جگرِ زلیخا رو بکنم
دلم می خواد صحبت با لذت به زندان رفتنِ یوسف رو مطرح کنم،
و هفت تا دری که به پرهیز گشوده شد!
بعضی دانستن ها و آگاهی ها
موجبِ رنجِ قلبِ من هستن؛
و اشتیاقِ به دانستن ها ...
سه بار أشهد
در یک روزِ امروزی
و خواستنِ تنها تحقیر
تصفیه شده از خیانت،
که شاید بهتر می بود؛ شاید!
به اون گفتم خدا اذیت کرد
گفت:
"با خدا چه کار داری؟
من اینجوری دستمو جلو روم گرفتم چشم تو چشم خدا نشم"
گفتم:
"دستِ پیش می گیرم
که پس نیفتم ..."
نگاهِ سنگین و سرد و سختِ اون درخشش
آزارم می ده،
چهارشنبه ها رویِ قلبم سنگینه!
تمامِ روزها
مثلِ روز جمعه است
که قراره فردا شنبه باشه
و تو بری سر کاری که
هیچ رغبتی بهش نیست تو دلت!
سرم رو کوبیدم به دیواری که خاطره بود
خونم پاشید روی فرش، خاطره شد
بی حال شدم افتادم روی مبل خاطره شد
بوی مرگ پیچید، خاطره شد
عرقِ سردی نشست روی پیشونی خون آلودم، خاطره شد
و من نمردم،
تا تمامِ این خاطره ها رو
هر روز برای خودم و خودت
توی ذهنِ فداکارم، مرور کنم!
تا اهلی شدن ...