دلم یک قتلِ درست و حسابی می خواست
شاید قتلِ چند بچه!
چند بچه ای که دلم می خواست از آنها دور شوم
ولی هِی، به آنها نزدیک تر شدم!

گاهی
چشم فرو می اندازی و به پاهایت می نگری
پاهایی که قرار است تو را به پیش ببرند
و در همین حِین، دلت می خواهد یک نگاه به عقب بیاندازی و
اصلا نمی دانم برای چه
اصلا چرا عقب
تو حتی جرات نمی کنی سرت را بالا کنی و به فضا خیره بشوی
آری
در همان گاهی،
تو، سخت خسته ای
تو، خسته ای
چرا که هیچ جایِ دنیا،
برای چشم های تو، جایی ندارد
تو اصلا نمی دانی باید به کجا خیره بشوی
چقدر این گاهی، آزاردهنده است!

گاهی کنارِ بخاری می نشینی
و به این می اندیشی که این گاهی ها قرار است تا کِی ادامه پیدا کند
این نگاه دزدیدن ها قرار است تا کِی رویِ چشمانت سنگینی کنند!

گاهی بعد از مدت ها از بیرون به خانه آمدن
بلند می شوی لباس هایت را دربیاوری و آویزان کنی
که ناگهان
بغضِ عمیقِ روزهایت
تو را به سجده می اندازد!

تو در همان گاهی ها هستی که تصمیم می گیری موهایِ سفیدت را نشمری دیگر!
در همان گاهی هاست که گم کرده ای که خودخواهی یا دیگرخواه ...

گاهی بی خیال در جمع نشسته ای و
بعد از فرد شدنِ جمع
آهسته با خودت نجوا می کنی
"آخه سخته، خیلی سخته"

تو در این گاهی ها
هی دست بر قلبت می گذاری و ناحیه ی قفسه ی سینه ات را فشار می دهی
تا از سوزشش کمی بکاهی
سینه ات می سوزد و دم بر نمی آوری و بخاری را منت می کنی
که دیگر بس است!

و تو اصلا چه می دانی که من چه می گویم
وقتی خودم نمی خواهم بفهمی،
ای بُخاری تو اگر بروی،
من سخت تنها می شوم
بگذار باران تا می خواهد ببارد
بگذار کولاک شود و هوا یخ بزند
بگذار بخار دهانم در آسمان برقصد
تا تو،
بمانی
من تازه فهمیدم کنار تو
چه جایِ خوبی است برای کِز کردن
چه کنم که من سخت گرمایی بودم همیشه!

دنیا به من خندید بخاری
دنیا به من خندید
نمی دانم مگر صدایِ هق هق هایم خیلی گم شده بود میان این حروف
و یا دنیا خودش خواست بخندد و خود را به بی خیالی بزند ...

بهار است و باران می بارد و هوا سرد است
و من چقدر خوشحالم که سرد است
...