یک شب که مثل همین امشب

نشسته بودم و به این فکر می کردم که آیا ممکن است همه چیز از گذشته

چنان پاک و فراموش شود

که انگار،

هرگز نبوده؛

تو نگاهم کردی!

تو چشم هایت را بر من انداختی

و من،

نفسِ عمیقی از سینه ام به بیرون رها کردم!

آنقدر عمیق، که خالی شدنِ حجم سنگینی را از کنار،

کنار نه،

رویِ قلبم، حس کردم ...

عجیب بود

بویِ خیانت

تمامِ فضا را،

پُر کرده بود

و تو، همچنان، نگاهم می کردی!

من نعره می کشیدم

"فریاد که از شش جهتم راه ببستند"

و تو

سکوت کرده بودی!

کمرم زیرِ تحملِ بار سنگینِ غمِ نگاهِ تو

شکست!

من

پاک باخته بودم

ولی شاید

پاکی را باخته بودم!


سروِ خمیده ی من،

نگاهِ غم بارِ پُر از ایمانِ تو

مرا،

به خودم،

بی ایمان تر می کرد!

کاش

اینقدر با نگاهت

مرا، تکیه گاه قرار نمی دادی ...

اشتهایم زیاد شده بود

آنقدر زیاد

که دوست داشتن را قورت دادم

و ته مانده اش را

قِی کردم؛

پُرخوری، اصلا به من، نساخت ...

دوباره نگاهم کردی

تا من به خود بلرزم

از اینکه

"چقدر مهربان بودم،

وقتی دروغ می گفتم ..."