یک چیز توی تمامِ وجودم وول می خورد
دلشوره ی خفیفِ عمیقی سرتاپایِ قلبم را گرفته
دوباره حالا و هوایِ مشکوکِ آخرِ سال،
به من هجوم آورد!

خدایا!
یک چیزِ خیلی بزرگ از تو می خواهم
دلم می خواهد، با تمامِ وجود بتوانم
همه را ببخشم
دلم،
یک بخشیدنِ بزرگ می خواهد ...

چقدر خوابم می آید
دلم می خواست بروم جایی زمان را در خودم گُم کنم
دلم می خواست
این آخرِ سالها، فراموشی بگیرم!

 

خدایا
خدایِ خوبِ من
به اندازه ی یک عمر
به تو، یک عذر
بدهکارم!

من
تمامِ خَلقت را می بخشم
به حُرمتِ این بخشش
مرا ببخش!