خدایا ... فقط همین!
یه روز
تو اومدی و
خواستی که زندگی کنی
خواستی که نفس بکشی
یه روز
من
اومدم و
جلویِ نفسِتو گرفتم
یه روز
با اینکه من رضا دادم
تو
ارضا نشدی
یه روز
ستاره ی قشنگی تو آسمون بود
و تو
سرتو بالا بردی که ببینیش
بعد یادت اومد
که روز
تویِ آسمون،
ستاره نیست
و رفتی
همون روز
گفتی به من
"که تو،
دروغ گفتی
و من،
دروغ رو تاب نمیارم"
رفتی
و اصلا فکر نکردی
که من، خورشیدو گفته بودم!
حقیقت
اونقدر بزرگ بود
که نتونست توی دلِ کوچیکِ تو
جا بشه ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۴ ساعت 22:13 توسط شاهزاده جوان
|
تا اهلی شدن ...