یه روز
تو اومدی و
خواستی که زندگی کنی
خواستی که نفس بکشی

یه روز
من
اومدم و
جلویِ نفسِتو گرفتم

یه روز
با اینکه من رضا دادم
تو
ارضا نشدی

یه روز
ستاره ی قشنگی تو آسمون بود
و تو
سرتو بالا بردی که ببینیش
بعد یادت اومد
که روز
تویِ آسمون،
ستاره نیست

و رفتی

همون روز
گفتی به من
"که تو،
دروغ گفتی
و من،
دروغ رو تاب نمیارم"

رفتی
و اصلا فکر نکردی
که من، خورشیدو گفته بودم!

حقیقت
اونقدر بزرگ بود
که نتونست توی دلِ کوچیکِ تو
جا بشه ...