امروز به عباس گفتم

خوبه بعضی زمان ها متوقف بشن و

آدم توشون بمونه

انگار

نه گذشته ای بود و

نه آینده ای هست.

 

خدایِ من

جسارتا

دلم

خیلی برات می سوزه

می ترسم نتونی از پسِ یه چیزایی بربیای!

 

زیاد حرفه ای نبود اثبات اون فرضیه ی مدِ نظر

اونو

خودم می دونستم!

 

- امشب برام مثل شب جمعه ای هست
که فردایی اش شنبه است
و من
چقدر خسته ام
برایِ شروعِ
یه هفته ی دیگه!