از این راهرو یک نفر رد شده ...
چند روزه به این فکر می کنم که
عمرِ من،
قراره از 47 سال کمی بالاتر بره
اونقدر بالاتر که یک دردِ شیرین و یا یک شیرینیِ دردآورِ دیگه رو هم،
تجربه کنم!
پشتِ یک کمی غبار
آینده ی عجیبی رو می بینم
یک عشقِ خوابیده زیر خاکستر
قراره حدودِ 50 سالگی ام،
بیدار بشه
بعد از تجربه ی یک زندگی،
زمانی که هر دو،
سخت، خسته ایم!
دیروز که اینارو داشتم برای یکی تعریف می کردم
چون تو گوشِ خودم هندزفری بود، متوجه نبودم که بلند حرف می زنم
یه خانومه با بچه اش با تعجب بهم نگاه می کرد
زود هم رفت
شاید فکر کرد بدآموزی دارم؛
نمی دونم، شاید!
- گمونم نمی تونی حتی خودت
جایِ خالیتو، تو دلم پر کنی ...!
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۴ ساعت 10:12 توسط شاهزاده جوان
|
تا اهلی شدن ...