منِ دیوونه چه می دونستم، زندگی برام چه خوابی دیده ...
کاش می شد
برای یک لحظه
دست برد درون تلویزیون و
ساعتِ برنارد را کشید بیرون
و برای یک لحظه
فقط یک لحظه،
زمان را نگه داشت
و دست ها را بالا گرفت و گفت
تسلیم
باور کن تسلیم شدم ...
زمان که مهلت نمی دهد حرفت را بالا بیاوری برایش
باید حتما نگهش داری تا جانت را بالا بیاوری برایش ...
کمرِ دلم شکسته
امروز حجمِ دلم را حس می کردم که به پایین مایل شده بود!
و تلو تلو خوردنم در خیابان
باعث شد یک لحظه بروم روبروی خود بایستم
و عمیقا
دلم برایِ خودم بسوزد
با خیالِ راحت
که نگران نباشم، دلسوزی من،
اعتراض است به عملِ خداوند
...
نمی دانی چقدر دلم می خواهد
ساعتِ قلبم
آرام و بی صدا بخوابد
مثلِ همین لحظه ی آرامی که
مدت هاست حس می کنم
رفته ام!
من مدت ها بود که رفته بودم
این را تو باید خوب می فهمیدی
از خنده های بلندم ...
می خندم و
نه به رویِ خودم می آورم زندگی را
و نه به رویِ تو
و تو،
با خیالِ راحت،
نمی فهمی
و من،
چقدر خوشحال، تر
که موفق شده ام در نهان ساختنِ رنج مدامِ قلبم!
خدایا!
سخت ترینِ لحظاتِ تمام عمرم را گذاشته ام در پیمانه
در سرکشیدنش
تنهایم مگذاری!
فقط همین ...
+ نوشته شده در یکشنبه نهم اسفند ۱۳۹۴ ساعت 21:32 توسط شاهزاده جوان
|
تا اهلی شدن ...