این روزها

تو هیچ دنیایی نیستم!

 

دو تا چشمام دو تا سرباز مغرورن
که مدت هاست از معشوقه شون دورن

دو تا سرباز که چند تا زن تنها
توی دلشوره هاشون رخت می شورن

دو تا دستام دو تا چاقوی بی دسته
دو تا قفل بزرگِ دست و پا بسته

دو تا پارو دو تا پاروی بی قایق
دو تا کشتی با ده تا لنگره خسته ...

گلوم خلوت ترین پس کوچه ی بن بست
سرم سرکش ترین فواره ی میدون

یه فنجون قهوه تو غمگین ترین کافه
یه عابر تو خیابونای سرگردون

چشامو بستم و وا کردم و دیدم
یکی از بال ِ بسته ام آسمون ساخته

یکی بختک شده افتاده رو سینه ام
یکی از استخونام نردبون ساخته

سرم چندتا کتاب ِ رنگ و رو رفته
یه بالون با طناب ِ از گلو پاره

یه اعدامی که اُمیدش به دنیا نیست
ولی دنیا براش جذابیت داره ...

نه دنیا از سرم خیلی زیادی بود
نه پیشونی نوشتم بود کم باشم

به هر تقدیر شکلک در نیاوردم
فقط می خواستم شکل خودم باشم

گلومو پاره کردم اما این مردم
بهم گفتن که دیوونه است، عاشق نیست

کسی باور نکرد این آدم بی شکل
به غیر از عشق با چیزی موافق نیست ...