امروز چشمانم تار می دید!
امروز که اون نوجوانِ 11، 12، 13، 14 ساله دست زد به پشتم و هم زمان با دست زدن و بعد دیدنِ چهره اش، منو به این فکر فرو برد که تو این شهر و تو این صبحِ زمستونی، دیگه چه کسی آشنا برای من مونده؟! ... یه دفعه با این حرف، منو از فکر آورد بیرون : «بندتون!»
و بالاخره منو از هجومِ علامت سوال ها و تعجّب ها، رها کرد ...
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۴ ساعت 21:9 توسط شاهزاده جوان
|
تا اهلی شدن ...