گاهی

مثلِ الآن

یه لبخندِ لطیف می زنی و

سعی می کنی

به هیچی فکر نکنی

به انگشتات

به دست

به تلفن

به خاموشی

به سکوت

به لبخند

و همچنان لبخند می زنی

و سعی می کنی

آموزه هات رو در رابطه با عشق و عدم تنفر

پیاده کنی!

اصلا گاهی یک حس خلأ برات ایجاد می شه

که فکر می کنی

اصلا باید کی رو دوست داشته باشی

و کی رو دوست نداشته باشی

این خلأ

گاهی

خیلی بزرگه

به حدی که امکان داره

تو هم، توی اون قرار بگیری

و نتونی بهانه ای برای هیچ کدوم از کارهات پیدا کنی

گاهی

عاشق خودم می شم

عاشق پنهان کاری هام

تند تند حرف زدن و تند قطع کردن

برای پنهان ماندن

عصبانی شدن

برای پنهان ماندن

غرور مطمئنا

اونقدر زیاد بوده همیشه

که بتونه پوشش بده

گریه های بلند رو

. . .

و خدا

تو

من به شنیدن صدایی

از طرفِ تو

سخت محتاجم

نه از زبان پرنده و گل و باران و آفتاب

فقط خودت ...