... طعنه به روزگارِ من ...
دلم می خواد
داد بزنم بگم نمی خوام
یا شاید حتی یه پا کوبیدن هم چاشنی اش بکنم
سرِ صبح که زده بودم از خونه بیرون
بعدِ خیره شدن به کیفِ دستِ یه مرد
و کلیدِ مثل سوئیچش
و سردرگمی و پنهان شدنِ درونش در ظاهرش
نتونستم فکر نکنم
نتونستم دیوونه نشم
نتونستم
برگشتم رو به بالا و آسمونو نگاه کردم و چقــــــــــــدر
دلم فریاد می خواست
The Stanford Prison Experiment رو دیدم
حس می کنم کلِّ زندگی یه چیزیه مثلِ همون آزمایش
آزمایشِ زندان
من الان تو زندانم و هیچ جوره نمی تونم ازش برم بیرون
حتی اگه به ظاهر زندان نباشه
آخه من اینجا چیکار می کنم؟!
نمی خوام استخدامت بشم دنیا؛
اینو به تمامِ گزینش کننده هات بگو
اصلا دوست دارم از عمد با خودکار آبی پُر کنم فرمتو
که بی خیالم شی
که بدونی هیچی سرم نمی شه
که بدونی از هیچ قراردادی سر در نمی یارم
که زیرِ بارِ هیچ قانونی نمی خوام برم
چقدر جهانو به هم ریختیم با قانون هامون
...
تا اهلی شدن ...