بیا و راحتم کن از نگاه آدما
بیا دوستِ قدیمی
بیا
این تنه ی گردنِ فرتوت، عمری است منتظر تیشه ی خشمِ توست!
نشترت را خوب تیز کن
چه خوب می سایی؛ می شنوم صدایش را
فصد کن فصّاد
بگذار بریزد این سیاهی
من چه باید می کردم
من چه باید بکنم
تو را به من چه
مرا چه به او!
من تلاش کردم
ولی نتیجه نداد
من سکوت کردم ولی فریاد می خواست لحظه
من فریاد کشیدم و لحظه ای بعد
من ماندم و نگاهِ سرزنش بار آدم ها
جنونِ تحمل، روحم را خراشیده
گاهی بی تفاوتی، چاشنیِ شیرینِ زندگی است
فکر کنم کلسترولم بالاست
از شدّتِ هوس
استخوانِ قفسه ی سینه ام روی قلبم چنگ می زند
عمری شد که هنوز درگیر نماز عشایم
از بس که نماز عشق میسر نشد
از بس که ماندگار شدم در شریعتِ بی حقیقت
نمی فهمم این گول زدن و گول خوردن را
قدیم ها این گونه نبود
یا گول می زدی
یا گول می خوردی
اما امروزها . . .
نه،
بچه ها هم دیگر این روزها خوب نیستند
روحِ آن ها هم از وعده گاهشان فاصله گرفته
غلط های املایی شان هم با ما تفاوت دارد
ریاضی شان را که نگو؛ از چپ حساب می کنند جمع های ستونی را!
از حالا چپ شدند، ...
گفتم شاید یک جا
از پس این کجی ها
راستی را به سمتم کج کنی
اما دیدم نمی شود!
یعنی نشد.
از خدمت به خلق بیزار شده ام
از پیام های کاری
از زنگ های کاری
توقعی نیست؛
فقط
کلا"
نباشید
و البته
"لطفا گوسفند نباشید"
من آن آدمِ سابق نیستم.
می خواهم خوب نبودن را به صورت پیشرفته تمرین کنم
تا به حال زیرپوستی بود
ولی حالا تخصصی!
گاهی دوست دارم دور شوم
دورِ دور
خیلی خیلی خیلی دور
آنقدر دور که دیگر دست هیچ سیم و بی سیمی به من نرسد!
فکر کنم سبُک شدم!
تا اهلی شدن ...