باید خیلی فکر کنم که بخوام خوب جمع بندی کنم و بنویسم
باید خیلی فکر کنم که بخوام از تمام مشغولیت هایِ ...ِ این چندوقته بنویسم
شاید زیاد خوب نباشه حالم
اما این دلیل نمی شه که خوب نباشه حالم

داشتم چند روز پیش به این فکر می کردم، که خیلی وقته دیگه حوصله ی یه سری توضیح ها رو به یه سری افراد ندارم
نیاز به توضیح داره البته این قسمت؛
مثلا"
شاید یه سری مباحث فیزیکی رو بتونم با کسی در میون بذارم، ولی مباحث روحی براش نیاز به شرح داره؛ واسه همین اصلا نمی گم

و در مقابل، یکی پیدا می شه که مباحث روحی رو می شه باهاش در میون گذاشت، اما مباحث فیزیکی نیاز به توصیف و تشریح داره!

مثلا شاید به یکی بگم روز عاشورا چه حسی داشتم
اما شاید بهش نگم سر کار رفتم
یا مثلا به یکی بگم سر کار می رم
ولی نگم روز عاشورا چه حسی داشتم!

یا بعضی حرف هارو با تاخیر به یه سری آدما بزنم
چون اگه از اول بگم، ممکنه "نفهمیدنشون" یه دفعه بزنه تو ذوقم
ولی حالا زمان که بگذره درد نفهمیدن، کمتر می شه!

یه چیز هم بگم
می دونم همه چی مشکلش از خودمه و این بی حوصلگی آخر کار دستم می ده ...

یه بار داشتم با یکی قدم می زدم
بهش گفتم،
شاید بیشتر از یکی بود
شاید هم اصلا اونی که تو ذهنم هست نبود،
اصلا نمی دونم کی بود
اصلا نمی دونم کسی بود یا نه
داشتم می گفتم،
بهش گفتم؛
چی گفتم؟ یادم رفت!
آها
بهش گفتم اگه یه روز از عمرم مونده باشه به یه سری باید بگم که نمی خواستم وقتم رو باهاتون بگذرونم و گذروندم!

من تو این هفته
دوباره
یکی رو به حالِ خودش واگذار کردم

خیلی جالبه
همیشه تو این همه حالِ آشفته
اون کنج ها که همیشه خلاقیت و خاطره توش شکل می گیره
یه صدایی از پشتِ این دیوار خرابه ها میاد
یه صدای خنده یواشکی
یه نشانه از یه حال خوب
همیشه می شه یه حال خوب پیدا کرد

اما می دونی
بهترین لحظه، لحظه ایه که ضجّه بزنی
یه ضجّه مثل از دست دادن
بعد اونه که حالِ خوبِ حقیقی شروع می شه!