ستاره بودم
در آخرین باری که تو چشم به دنیا باز کردی
و من هی در آسمان هایت تاب می خوردم و با چشم های نیمه باز خمارت مست بودم

ماه شدم وقتی دلت روشنایی خواست در تاریکی های شب های خسته کننده ات
و من هی می تابیدم و می تابیدم
هلالم را گهواره ات کرده بودم تا خیالم راحت باشد خودم قرار است تابت دهم و آب در دلت تکان نخواهد خورد

روز شده بود
سرد بود و هنوز تاریک
هم گرما می خواستی هم روشنایی
خورشید شدم
تا برای تو
بی وقفه و بی دریغ،
بتابم

تا اینکه
یک روز
نغمه ی " لا احب الآفلین " زدی

می شد مهربان تر باشی
مثلا بگویی
" ربنا
ماخلقت هذا باطلا "

رنجیده ام جانِ پدر
دست بگذار روی گلویم
نبضِ گلویم می زند، میوه ی دل