نخ داشت سیگار می کشید که قلم آمد
خبر آورد
سوزن رفته ...
ناخودآگاهِ نخ مدت ها بود که می دانست این را ...

نخ سر صحبت را باز کرد
که چقدر هر چه سوزن خواست بدوزد برایش کم نگذاشت
که چقدر به پارچه ها وفاداری کرد
که چقدر بست زخم های قدیمی را!

نخ، سیگار تمام شده اش را زیر پا انداخت و گفت
هر بار قیچی، پارچه، سوزن و ...
به سراغش آمدند،
برای خودشان بود!

نخ حالش خراب بود
حالا چه کسی می توانست زخم هایش را بخیه بزند
سوزن هم رفته بود!
نخِ خسته ی قصه ی ما
سخت درد کشید از این همه سوءتفاهم
از این همه سکوتِ پاسخگو به نیازها

بیچاره نخ
بغضش را که داشت قورت می داد
کم کم حس کرد که دارد در قلم فرو می رود
قلم تمامِ نخ را در خودش گرفت و گفت
"تو ترسیدی"
نخ گفت: از قرقره می ترسم
خیلی داره خودشو به من نزدیک نشون می ده
این منو می ترسونه

نخِ بیچاره
انقدر گره به خودش خورده که داره خفه می شه

قلم مراقبِ نخه فعلا!