عقبِ سر، نگران ...
آدم گاهی وقت ها گیج می شه
نمی دونه ظاهر از باطن می گه
یا باطن از ظاهر
آخرش نه می شه به ظواهر اعتماد کرد و نه به بواطن
مثلا" من عاشق بودم؟ شدم؟ هستم؟
هستی؟ شدی؟ بودی؟
بعضی وقت ها کارهایی می کنم که ناخودآگاهم یه دفعه برمی گرده می گه تو بودی؟!
و من مجبورم با دو دستم جلوی صورتم رو بگیرم و بگم:
"صورت منو شطرنجی کنید"
" ای خنده ی نیلوفری در گریه ام می آوری
بر گریه می خندی و من در گریه می خندانمت"
حالم خوبه
ولی خب، حالِ خوشِ جنون رو اعتباری نیست
به یک گسل بنده احوال روحِ سرگردانِ ما
87 بود گویی، که مهمانی داشتیم که به من می گفت
"تو روح سرگردانی"
حالا هم همون جوری ام
به جای اینکه خودم تو تاریکی بگردم وقتی همه خوابن
خیالم می گرده
"گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم
گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید"
یکی می گفت؛
الحمدلله رب العالمین
یعنی
همه چی مال توئه.
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر ۱۳۹۴ ساعت 22:40 توسط شاهزاده جوان
|
تا اهلی شدن ...