دستِ خودم نیست که دلم

نمی خواهدت

تو آسمانی و من

سر به زیر

تو زمینی و من

سر به هوا

تو آرامشی و من

پریشان

تو درمانی و من

درد

تو شِفائی و من

شَفا

دستِ خودم نیست که دستانم

به بی تو بودن

دل، خوش است

دستِ خودم نیست

که در پیله ی آشفتگی

از آرامش تو،

می گریزم

چه لذتی دارد

فرار از تو

چه شیرین است

بی یادت قدم زدن

دلم دریا نمی خواهد

من اهل کوهم

آبیِ دریا

هرگز نتوانست فریبم دهد

من رنجِ کوهم

من از گسلِ کوه ریشه می گیرم

ریشه می گیرم و بیشه می شوم

و آنقدر استوار و پابرجا می مانم

که گسل

جنگلی سخت بنیاد خواهد شد

من را از تبر نترسان

من از تیشه، بیشه شدم

 

 دستِ خودم نیست

چند وقت هست دنبالش می گردم

چند روز پیش تیشه ای آشنا دیدم!