اندکی دوست رو به رو با من، یک جهان دشنه از عقب دارم!
لذتِ شستنِ لباس
به تکوندن لباس و پراکنده شدن قطره های آب
روی صورته
دارم به اختلالِ دوقطبی فکر می کنم
شاید اتفاقی نبود رفتن به کتابخونه و دیدن روزنامه و یا هفته نامه ی سلامت!
سخته پذیرفتنِ بیمار بودن
سخته فکر کنی تو نمی تونی از پس خودت بربیای!
اختلالِ دوقطبی شاید اونقدرها هم بد نباشه
همه ی مبتلایانش رو هنرمند کرد!
ظرف شستن کار بیهودیه ایه بیشتر اوقات
وقتی قراره دوباره مورد استفاده قرار بگیره
آخه هدر دادنِ آب چرا
یاد خوابگاه و استفاده های مجدد و مجدد و مجدد ظرف ها بخیر
آدم تو خوابگاه می تونه قوانین روتین زندگی رو بشکنه!
مردِ سنگ فروش گفت اگه همین جوری پیش بری تا 45 بیماری قلبی می گیری
از وقتی اینو گفت
تلقین ها و
تیر کشیدن ها
بیشتر شده
یک ساله که همه چی بی اهمیت شده
شاید خوب باشه
ناخودآگاهِ من نیاز به بی تفاوتی داره
بی رحمی، حال خوب میاره برای من
یک بی رحمی از نوع ناپیدا، به همراه یک لبخند شیک
اما من، سر به زیر و گوش به دست و دل به مُشت
اشک از دهانِ من سرازیر می شه
گوش من حرف می زنه
قلبم، مواد زائد روحم رو دفع می کنه
کلیه ام به دنبال جذب دردهای اطرافیانم
چشم هام به دنبال چنگ زدن به صورتم
پاهام به دنبال توقف
دست هام مشغول لمسِ نبضِ گلوم
آدم حق داره گاهی آزاد باشه
یه ندایِ خفیفِ عمیقی،
می گه؛
نگفتی!
- توانِ شرحِ قلب نیست!
- "پشت در آرامش، طوفان شدیدی بود" ...
تا اهلی شدن ...