آشنا
هم اتاقیم می گفت؛
آدم تو شهر غریب، یه آشنا داشته باشه خوبه نه؟
گفتم من نیاز ندارم
...
این جواب اولم بود!
بعد که دراز کشیده بودم رو تختم
بهش گفتم
می دونی
مهم آشنای قلبیه، نه آشنای خونی
...
این دومین جوابم بود
زمان گذشت و در حالی که اون رو تخت دراز کشیده بود و من
تو اتاق ایستاده بودم
بهش گفتم
آدم گاهی
دلش یه آشنا می خواد
که تا حدی
چیزهایی ازش بدونه
که دیگه نیازی به توضیح نباشه براش
...
این سومین جوابم بود
امروز که به هم اتاقیم داشتم از رنج هایی می گفتم
که تو قلب خودم بود
و اون
هیچ از ظاهر حرف هام متوجه نمی شد
که دارم از رنج حرف می زنم
بهش گفتم
آدم گاهی
به کسی نیاز داره
که هیچی ازش ندونه
و اون وقت
راحت حرف بزنه
و حتی از دردهاش
به طوری که اون طرف
هیچ نفهمه این داره چی می گه
...
و این
آخرین جوابم!
یه چیزهایی رو هم الان می گم
اینکه
راحت بتونه تو جمع بگه آخ
راحت بتونه آهنگ های عذاب دهنده گوش بده
به اون مفهومی که
فقط خودش می دونه داره چی می گه اون آهنگ
و هیچکی نفهمه!
- ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۲ ساعت 1:27 توسط شاهزاده جوان
|
تا اهلی شدن ...