فریاد که دلم می خواهد
باید بنویسم
از آنجایی که
تازگی ها هم
اتاق بغلی
گوشزد کرد
که لطفا
در ایام امتحانات کمی مراعات کنید
و رو به من
که لطفا
مدتی 
تمرین آواز نکن!

حالا من می مانم و فریادهای فرو خورده که به نفس ناعمیقی ختم می شود
که در ناحیه ای بین حنجره
و کمی پایین ترش
می ماند

فکر کنم آتش و باد و آب و خاک ترکیب شده
فریاد و
نفس و
بغض آب شده و
بغض آب نشده
که از خاکِ در گلو هم
بد تر است

راستی چه می شد اگر
در همین نزدیکی
در گلوی آدم
خاک گیر می کرد

امروز عصر
که گفتم خدایا
هم اتاقی پرسید
"چیکار داری باهاش"
گفتم؛
به دادم برس
گفت؛
"می رسه"
گفتم؛
می ترسم
خیلی می ترسم
می ترسم نتونم به نفسم غلبه کنم
اگر بعد از این دوره نتونم
نابود می شم
از بین می رم
دیگه . . .